نویسنده : س.ص ; روز جمعه ۱۳٩۱/۳/٢٦; سایر مطالب

* به نام خداوندی که عهدش وفاست ، در دنیایی که محبت کیمیاست *

دوستان عزیز ، سلام !

در این قسمت تعدادی حکایت پندآموز و زیبا را برایتان  قرار دارم امیدوارم از خواندنشان لذت ببرید . ( کجا میری ، بخون! )

لقمان حکیم پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان

آنگاه روزه ‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.

پسر گفت:

امروز هیچ نگفته‏ام تا بخوانم.

لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى

منبع : وبلاگ funnymail

 

برای خواندن بقیه داستانها لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید .



ثروت کورش

      زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

یک لیوان شیر ...

      روزی روزگاری ،پسرک فقیری زندگی می کرد که ناچار بود برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی کند.....از این خانه به ان خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست اورد...
روزی متوجه شد که تنها یک سکه ده سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیدا احساس گشنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و مهربانی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره ی مهربان دختر خجالت کشید و به جای غذا ،فقط یک لیوان اب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود،به جای اب ،برایش یک لیوان بزرگ شیر اورد.پسرک با طمانینه و به اهستگی شیر را سر کشید و گفت :"چقدر باید به شما بپردازم؟"
دختر جواب داد :"چیزی نباید بپردازی "
پسرک گفت:"پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم."
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ،متخصصین نسبت به درمان او اقدام نمایند.
دکتر ،جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه ی مشاوره فرا خوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به انجا امده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریض وارد اتاق شد.در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر برای نجات بیمار اقدام کند.از ان روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ،پیروزی از ان دکتر گردید .
اخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه ی درمان زن جهت تایید نزد او برده شد.گوشه ی صورتحساب چیزی نوشت ،ان را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال کرد!
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم خود را گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب نمود.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.اهسته انرا خواند:
"بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است!"

منبع : کتاب تو تویی

نویسنده : امیررضا آرمیون

دل داشته باش...

      یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ،کتابی خریداری کند.
همراه کتاب، یک بسته بیسکوییت هم خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکوییت بود و کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوییت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوییت برداشت و خورد.

او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد : (( بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.))

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوییت بر میداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بسیکوییت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : ((حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟

مرد آخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست !
او حسابی عصبانی شده بود . در این هنگام بلندگوی قرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.
آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به کرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ،دستش را داخل ساکش قرار داد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوییتش انجاست، باز نشده و دست نخورده !
خیلی شرمنده شد !! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکوییتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوییت هایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون انکه عصبانی و برآشفته شده باشد....

منبع : کتاب تو تویی

نویسنده : امیررضا آرمیون


پنج دلاااار...


      سارا 8 سالش بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست.سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد.
((فقط 5 دلار ! ))
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند . ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد و گفت : چه میخواهی ؟
دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است میخواهم ((معجزه)) بخرم قیمتش چقدر است ؟
داروساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم ؟!!
دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش و بابام میگوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم میخواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟داروساز گفت: متاستفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است . من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟
مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب !!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم. فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه...
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.


پس از جراحی پدرر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟
دکتر لبخندی زد و گفت : هزینه عمل 5 دلار میشد که قبلا پرداخت شده !

منبع : کتاب تو تویی

نویسنده : امیررضا آرمیون

حکایت خدا و گنجشک!!!

       گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …