سیب (حمید مصدق)

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

/ 1 نظر / 15 بازدید
ساغر

سلام عزیم وبت را دیدم و به دلم نشست خصوصا که عاشق این شعر هستم و اما خودت را هم ندیده دوست میدارم موفق باشی منتظر پست های بعدیت هستم