گشتم نبود , بگرد هست!

به نام خدا

کلاس سوم دبستان بودم.آن روز باران شدیدی می بارید. بعد از تعطیل شدن مدرسه سرویس مرا دم خانه پیاده کرد. دم در ایستادم و دست در کیفم کردم تا کلیدها را در آورم اما کلید هایم نبود! آنروز پدر و مادرم هم سرکار بودند و کسی خانه نبود. باران همچنان می بارید. چاره ای نداشتم جز اینکه دم در بمانم تا پدر و مادرم از سر کار برگردند. مدتی دم در ماندم و خوبه خوب خیس شدم تا اینکه خانم همسایه با یک چتر ازراه رسید و تعجب کرد که چرا من دم در و زیر باران ایستاده ام. کلی اصرار کرد که من به خانه شان بروم اما من تشکر کردم و گفتم که پدر و مادرم الان از را می رسند. و خانم همسایه هم چتر را به من داد و رفت. مدتی گذشت و پدر و مادرم از سر کار بررگشتند. سریع در را باز کردند و مرا داخل بردند. درحالیکه به بخاری چسبیده بودم! ماجرا را برای پدر و مادرم تعریف کردم.مدتی که گذشت و حالم سر جایش برگشت دست در کیف خیسم کردم تا کتابهایم را در بیاورم که ناگهان متوجه چیزی شدم بیشتر که دقت کردم دیدم کلیدها هستند!

س.ص

/ 3 نظر / 7 بازدید
گروه طراحی بهترین سازنده

با سلام برای طراحی بنر و لوگو و هدر و ... به سایت زیر مراجعه کنید . bestmaker.ir با تشکر گروه طراحی بهترین سازنده

محمد پورغلامی

طب سوزنی به روایت تصویر! http://mohammadporgholami.persianblog.ir محمد پورغلامي

پریسا

عزیزمـــ سلامـــ[ماچ]چرا حواستو جمع نکردی[نیشخند]منم ازین اتفاقا برام میوفته...حالا دقت کردی مثلا دربهدر دنبال یه چیزی میگردی پیداش نمیکنی بعد که دیگه نمیخوایش میبینی جاییه که هزار بار رفتی گشتی...حرص میخورم انقدر....[چشمک] مرسی[ماچ]